سفرنامه
دوشنبه صبح خیلی اتفاقی با بابا تصمیم گرفتیم چند روزی به اردبیل، خونه عمه ناهید بریم. در ابتدا تصمیم داشتیم شب دوشنبه راه بیوفتیم بهمین دلیل همه وسایلمون رو آماده کردیم، ولی به خاطر اینکه خیلی خسته بودیم و خوابمون میومد تصمیم گرفتیم فردا صبح زود راه بیوفتیم. بابایی ساعت 5 صبح بیدار شد و من رو هم بیدار کرد. همه وسایل رو توی ماشین گذاشتیم و ساعت 6 صبح راه افتادیم.
هوا خیلی خوب بود و باد خنکی میوزید. از اونجائیکه صبحانه نخورده بودیم، برای شما شیر و کیک برداشته بودم تا وقتی بیدار شدی گرسنه نمونی. توی ماشین هم برات آجیل و بیسکویت گذاشته بودم تا هروقت خواستی بهت بدم. عاشق آجیل هستی، قبلاً آجیل رو ریز میکردم و میدادم بخوری ولی الان خودت از دستم میگیری و چون نمیتونی خوب اونها رو خرد کنی، هروقت خسته میشی آجیل ها رو به من میدی تا برات ریز کنم. صبحانه رو توی راه خوردیم و حدود ساعت 11 به رشت رسیدیم. هر چقدر جلوتر میرفتیم هوا گرم تر و شرجی تر میشد. به همین خاطر تصمیم گرفتیم جایی نایستیم و فقط حرکت کنیم.
توی ماشین هر وقت خسته میشدی سروع میکردی به شیطونی کردن. به سمت داشتبورد میرفتی و با وسایلی که روی اون گذاشته بودم بازی میکردی. گاهی اوقات هم خودت رو به سمت فرمون ماشین میکشیدی تا اون رو بگیری. از اونجائیکه ممکن بود با این کار حواس بابا پرت بشه و توی جاده خطرناک بود، با همدیگه رفتیم و صندلی عقب نشستیم. خیلی بهتر شد، اونجا فضا بازتر بود و می تونستیم با همدیگه بازی کنیم. حدودای ساعت 2 به تالش رسیدیم. تصمیم گرفتیم جایی برای ناهار خوردن بایستیم. از توی اینترنت رستوران هایی که توی تالش هستند و غذای نسبتاً خوبی داشتند رو پیدا کردیم و به قید قرعه یکی رو برای صرف ناهار انتخاب کردیم (رستوران شاطر عباس). انصافاً با اینکه جزو رستوران های سر راهی محسوب میشد، کیفیت غذاش خیلی خوب بود. برای شما یک کاسه سوپ گرفتیم که تقریبا یک سوم کاسه رو بیشتر نخوردی و بیشتر دوست داشتی بزاریمت زمین تا راه بری.
بعد از خوردن ناهار چون خیلی دوست داشتم برای اولین بار، حتی برای مدت کوتاهی هم که شده دریا رو ببینی. این شد که از بابایی خواهش کردم هرکجا که مناسب بود بایسته تا با شما به لب آب بریم. عکس العملت خیلی جالب بود. با دیدن اون همه آب، چشمات گرد شده بود و تعجب کرده بودی. هر وقت هم موجی به سمتت میومد. سریع فرار میکردی و میومدی عقب. به خاطر گرمای هوا نتونستیم زیاد اونجا بمونیم. با وجود تو دریا حال و هوای دیگه ای داشت. با اینکه مدت کوتاهی اونجا بودیم، خیلی به هممون خوش گذشت. حدود ساعت 4 و نیم به اردبیل رسیدیم. عمه و همسرشون که پسرخاله بابا هم هستند، بهمراه دختر و پسر گلشون، آرمین و نادیای عزیزم منتظرمون بودند. خیلی خوشحال بودیم که بعد از یک مدت طولانی باز همدیگه رو میدیدیم.
توی این مدت، به بازار اردبیل سرزدیم و کلی با دیدین فرشهای دست بافت و تابلو فرشها لذت بردیم . از یک تابلو فرش هم خوشمون اومد ولی گویا مال شخص دیگه ای بود که برای تعمیر به مغازه فرستاده بود. صاحب مغازه مرد بسیار متین و آقایی بود. قرار شد هر وقت نقشه و طرح این تابلو رو آوردن با ما تماس بگیرن تا بریم و ازشون بگیریم. یک روز هم با پسر عمه و دختر عمه گلت به شوراسنتر رفتیم و برای شما یک ست لوازم برقی قشنگ خریدیم. خیلی دوست داشتیم به سرعین هم بریم که وقت نشد.
در کل مسافرت خوبی بود و مثل همیشه کلی بهمون خوش گذشت. از عمه ناهید و خانواده گلش هم خیلی ممنونم. امیدوارم به زودی بتونیم ببینیمشون و زحماتشون رو جبران کنیم. به شخصه دلم برای همشون تنگ میشه و اما سفر سه تایی با شما برای اولین بار خیلی تجربه خوب و عالیی بود. خیلی دختر خوب و خانومی بودی. کلی با آرمین و نادیا دوست شدی و باهاشون بازی کردی. عمه هم با مهربونیاش و محبت هاش کلی ما رو شرمنده کردن. از اونجایی که توی مسیر رفت کمی به گرما خوردیم. با بابایی تصمیم گرفتیم شب پنچشنبه به سمت خونه حرکت کنیم.تا شما کمتر اذیت بشی. به همین خاطر ساعت 12 شب بعر از خداحافظی از عمه و خانواده گلش راه افتادیم و حدودای ساعت 10 صبح به خونمون رسیدیم. عزیز دل مامان امیدوارم همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه. خیلی دوستت دارم و توی این ماه مبارک بهترین ها رو از خدای مهربون برای تو و خانواده و دوستای گلم آرزو میکنم.
![]()
شیرینی های دخترکم
خیلی وقته که یاد گرفتی سینما خونگی رو روشن و خاموش کنی، برات چند تا سی دی شعر کودکانه گرفتم. تازگیها میری و اون رو روشن میکنی و تا شروع میکنه به پخش شعرها شما هم شروع به رقصیدن و سق زدن میکنی. قربون اون رقصیدن و تکون دادن پاهات منکه میمیرم برای اون قیافه بامزت. دیروز هم رفتی و سی دی رو درآوردی. یکم از روی کنجکاوی باهاش بازی کردی و انداختیش روی میز.
هرچیزی رو که میخوای با انگشت بهش اشاره میکنی و با یک صدای نههه غلیض و بلند ازم میخوای تا اون رو بهت بدم. وای که اگه نخوام بهت بدم. هرکجا که عینک میبینی. برمیداری و میگی عیدک. قربون حرف زدنت برم که انقدر شیرینه. ![]()
میری پشت سرم و دستات رو دور گردنم میندازی و صدای اسب در میاری (پیتی کو پیتی کو) تا من بلند شم و شما رو روی پشتم سوار کنم و با هم پیتی کو پیتی کو کنیم. یاد گرفتی بوس بفرستی، بهت میگیم آروشا بوس بفرست، دستت رو میزاری جلوی دهنت و دستت رو به سمت ما دراز میکنی. بهت میگیم آروشا بوس بده از همونجا که ایستادی صدای بوس درمیاری. وقتی هم که دنبالت میام تا بوست کنم فرار میکنی. قربون شیطنتات. عاشقتم مامانی. همونطور که بارها بهت گفتم مــن تــو رو یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دوست دارم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



سفرنامه 









