آروشاآروشا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 6 روز سن داره
آرشینآرشین، تا این لحظه: 9 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

مادرانه ای برای دخترم

سفرنامه

1393/4/9 14:50
320 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

     دوشنبه صبح خیلی اتفاقی با بابا تصمیم گرفتیم چند روزی به اردبیل، خونه عمه ناهید بریم. در ابتدا تصمیم داشتیم شب دوشنبه راه بیوفتیم بهمین دلیل همه وسایلمون رو آماده کردیم، ولی به خاطر اینکه خیلی خسته بودیم و خوابمون میومد تصمیم گرفتیم فردا صبح زود راه بیوفتیم. بابایی ساعت 5 صبح بیدار شد و من رو هم بیدار کرد. همه وسایل رو توی ماشین گذاشتیم و ساعت 6 صبح راه افتادیم.

      هوا خیلی خوب بود و باد خنکی میوزید. از اونجائیکه صبحانه نخورده بودیم، برای شما شیر و کیک برداشته بودم تا وقتی بیدار شدی گرسنه نمونی. توی ماشین هم برات آجیل و بیسکویت گذاشته بودم تا هروقت خواستی بهت بدم. عاشق آجیل هستی، قبلاً آجیل رو ریز میکردم و میدادم بخوری ولی الان خودت از دستم میگیری و چون نمیتونی خوب اونها رو خرد کنی، هروقت خسته میشی آجیل ها رو به من میدی تا برات ریز کنم.  صبحانه رو توی راه خوردیم و حدود ساعت 11 به رشت رسیدیم. هر چقدر جلوتر میرفتیم هوا گرم تر و شرجی تر میشد. به همین  خاطر تصمیم گرفتیم جایی نایستیم و فقط حرکت کنیم.

      توی ماشین هر وقت خسته میشدی سروع میکردی به شیطونی کردن. به سمت داشتبورد میرفتی و با وسایلی که روی اون گذاشته بودم بازی میکردی. گاهی اوقات هم خودت رو به سمت فرمون ماشین میکشیدی تا اون رو بگیری. از اونجائیکه ممکن بود با این کار حواس بابا پرت بشه و توی جاده خطرناک بود، با همدیگه رفتیم و صندلی عقب نشستیم. خیلی بهتر شد، اونجا فضا بازتر بود و می تونستیم با همدیگه بازی کنیم. حدودای ساعت 2 به تالش رسیدیم. تصمیم گرفتیم جایی برای ناهار خوردن بایستیم. از توی اینترنت رستوران هایی که توی تالش هستند و غذای نسبتاً خوبی داشتند رو پیدا کردیم و به قید قرعه یکی رو برای صرف ناهار انتخاب کردیم (رستوران شاطر عباس). انصافاً با اینکه جزو رستوران های سر راهی محسوب میشد، کیفیت غذاش خیلی خوب بود. برای شما یک کاسه سوپ گرفتیم که تقریبا یک سوم کاسه رو بیشتر نخوردی و بیشتر دوست داشتی بزاریمت زمین تا راه بری.

       بعد از خوردن ناهار چون خیلی دوست داشتم برای اولین بار، حتی برای مدت کوتاهی هم که شده دریا رو ببینی. این شد که از بابایی خواهش کردم هرکجا که مناسب بود بایسته تا با شما به لب آب بریم. عکس العملت خیلی جالب بود. با دیدن اون همه آب، چشمات گرد شده بود و تعجب کرده بودی. هر وقت هم موجی به سمتت میومد. سریع فرار میکردی و میومدی عقب. به خاطر گرمای هوا نتونستیم زیاد اونجا بمونیم. با وجود تو دریا حال و هوای دیگه ای داشت. با اینکه مدت کوتاهی اونجا بودیم، خیلی به هممون خوش گذشت. حدود ساعت 4 و نیم به اردبیل رسیدیم. عمه و همسرشون که پسرخاله بابا هم هستند، بهمراه دختر و پسر گلشون، آرمین و نادیای عزیزم منتظرمون بودند.  خیلی خوشحال بودیم که بعد از یک مدت طولانی باز  همدیگه رو میدیدیم.

     توی این مدت، به بازار  اردبیل سرزدیم و کلی با دیدین فرشهای دست بافت و تابلو فرشها لذت بردیم . از یک تابلو فرش هم خوشمون اومد ولی گویا مال شخص دیگه ای بود که برای تعمیر به مغازه فرستاده بود. صاحب مغازه مرد بسیار متین و آقایی بود. قرار شد هر وقت نقشه و طرح این تابلو رو آوردن با ما تماس بگیرن تا بریم و ازشون بگیریم. یک روز هم با پسر عمه و دختر عمه گلت به شوراسنتر رفتیم و برای شما یک ست لوازم برقی قشنگ خریدیم. خیلی دوست داشتیم به سرعین هم بریم که وقت نشد.

    در کل مسافرت خوبی بود و مثل همیشه کلی بهمون خوش گذشت. از عمه ناهید و خانواده گلش هم خیلی ممنونم. امیدوارم به زودی بتونیم ببینیمشون و زحماتشون رو جبران کنیم. به شخصه دلم برای همشون تنگ میشه و اما سفر سه تایی با شما برای اولین بار خیلی تجربه خوب و عالیی بود. خیلی دختر خوب و خانومی بودی. کلی با آرمین و نادیا دوست شدی و باهاشون بازی کردی. عمه هم با مهربونیاش و محبت هاش کلی ما رو شرمنده کردن. از اونجایی که توی مسیر رفت کمی به گرما خوردیم. با بابایی تصمیم گرفتیم شب پنچشنبه به سمت خونه حرکت کنیم.تا شما کمتر اذیت بشی. به همین خاطر ساعت 12 شب بعر از خداحافظی از عمه و خانواده گلش راه افتادیم و حدودای ساعت 10 صبح به خونمون رسیدیم. عزیز دل مامان امیدوارم همیشه تنت سالم و لبت خندون باشه. خیلی دوستت دارم و توی این ماه مبارک بهترین ها رو از خدای مهربون برای تو و خانواده و دوستای گلم آرزو میکنم. محبت بوس

 

 

شیرینی های دخترکم

 

     خیلی وقته که یاد گرفتی سینما خونگی رو روشن و خاموش کنی، برات چند تا سی دی شعر کودکانه گرفتم. تازگیها میری و اون رو روشن میکنی و تا شروع میکنه به پخش شعرها شما هم شروع به رقصیدن و سق زدن میکنی. قربون اون رقصیدن و تکون دادن پاهات منکه میمیرم برای اون قیافه بامزت. دیروز هم رفتی و سی دی رو درآوردی. یکم از روی کنجکاوی باهاش بازی کردی و انداختیش روی میز.

 

     هرچیزی رو که میخوای با انگشت بهش اشاره میکنی و با یک صدای نههه غلیض و بلند ازم میخوای تا اون رو بهت بدم. وای که اگه نخوام بهت بدم. هرکجا که عینک میبینی. برمیداری و میگی عیدک. قربون حرف زدنت برم که انقدر شیرینه. بوس

 

     میری پشت سرم و دستات رو دور گردنم میندازی و صدای اسب در میاری (پیتی کو پیتی کو) تا من بلند شم و شما رو روی پشتم سوار کنم و با هم پیتی کو پیتی کو کنیم. یاد گرفتی بوس بفرستی، بهت میگیم آروشا بوس بفرست، دستت رو میزاری جلوی دهنت و دستت رو به سمت ما دراز میکنی. بهت میگیم آروشا بوس بده از همونجا که ایستادی صدای بوس درمیاری. وقتی هم که دنبالت میام تا بوست کنم فرار میکنی. قربون شیطنتات. عاشقتم مامانی. همونطور که بارها بهت گفتم مــن تــو رو یه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا دوست دارم. بغلبوسمحبتمحبتبوسبغل

پسندها (10)

نظرات (13)

دختر آسموني
10 تیر 93 13:52
سيما جون خيلي خوبه كه اينقد با حوصله همه چيزو براي آروشا جون ثبت مي كني .كاشكي من هم مي تونستم.
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
عزیزمی. شما هم خیلی عالی این کارو میکنید. من که هر وقت میام و وبلاگ آسمان قشنگم رو می خونم کلی لذت میبرم.
مامان نیلوفر
10 تیر 93 14:48
همیشه به سفر باشید و شادو خرم کنارهم
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون عزیزم، همچنین برای شما.
مامان ساناز
10 تیر 93 15:54
عزیزم خیلی جیگره
ناهيد
10 تیر 93 17:01
عزيزم اميدوارم هميشه به گل و گشت و خوشي ارزو ميكنم وجود نازك و عزيز آروشاي زيبا از همه بلايا دور باشه و هميشه زير سايه پدر و مادر مهربونش سبز باشه
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
قربون دوست گلم. ممنون عزیزم. به همچنین. امیدوارم بلا و نارحتی از شما و خانواده گلتون مخصوصا آراد عزیزم دور باشه.
مامان سها و نی نی کوچولو
10 تیر 93 17:25
وقتی خبرای خوب و مسافرت و خوشحالی رو تو وب دوستان می خونم انرژی می گیرم و واقعا خوشحال می شم خوشحالم که خانواده های خوب و سعادتمندی مثل شما تو کشورم دارم و هر چند مجازی باهاشون دوستم امیدوارم از لحظه لحظه زندگی لذت ببرید و بهترین روزها رو برای کوچولوتون فراهم کنید . و مشکلی نباشه سر راهتون اگرم بود شما راحت حلش کنید . یا علی التماس دعا
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون عزیزم خیلی لطف داری. من هم وقتی مادر و پدر های بامسئولیتی مثل شما می بینم لذت میبرم و خوشحالم که انسان های آگاهی مثل شما تربیت فرزندان این نسل رو برعهده دارند. امیدوارم من هم بتونم سهم کوچکی در تربیت درست نسل آینده کشورم داشته باشم.
مامان سها و نی نی کوچولو
10 تیر 93 17:31
گوش های دخمل رو سوراخ کن البته به نظر من ... خودش هم که بزرگتر بشه حتما ازتون گوشواره می خواد سخت نگیر دردش هر چی کوچیک تر باشه کمتره من گوش های سهایی ام و مامانم سورتخ کرد وقتی یک ماهه بود با نخو سوزن سنتی ... از دستگاه و دکترم بدم میومد ... یک هفته توش نخ بود خوب شد بعدم گوشواره طلا براش انداختیم بازم خودت تصمیم بگیر ولی حتما خودشم راضیه ... البته اینم بگم این روزا می بینم به گوش بچه ها سه چهار تا سوراخ می زنن و بالاش و پایینش گوشواره میذارن ... من از این خوشم نمیاد و این کار و نمی کنم چون بعید می دونم دخترم هم راضی باشه و در آینده به من خورده نگیره ولی یه دونه سوراخ معمول رو نه در ضمن حتما تو روضه حضرت رقیه شنیدی که گوشواره اش رو کشیدن ... البته صحت و سقمش رو نمی دونم ولی من دلم می گفت که سوراخ کنم شما هم ببین دلت چی می گه
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون که وقت گذاشتین و با حوصله جوابم رو دادین. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشین.
عمه نسرین
10 تیر 93 20:05
عزییییییزم ... خیلی خوبه که خاطراتتون رو اینجا مینویسی .خوشحالم که برادرزادم مامان به این خوبی دارهههه .میبوسمت
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون جیگری. من هم خیلی خوشحالم که آروشا عمه مهربون و خانومی مثل شما داره. ممنونم که به ما سرزدی.
مامان منصوره
12 تیر 93 18:02
عزیز دلم ایشالله همیشه به سفر و خوشی،ببوس دختر نازتو مامانی،
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون عزیزم، همچنین برای شما
مامان گیسو جون
14 تیر 93 11:39
سلام گلم خوبی؟ به به همیشه به سفز و شادی ای جون دلممممممم دخمل آجیل خورم نوش جونش قربون چشم های خوشگلش برم که دریا دیده تعجب کرده خریداش هم مبارکه الهی جهیزیه اش رو بخری خدا رو شکر خوش گذشته وای خدااااااااااا قربون اون حرف زدنت آروشا جونم عزیزمییییییییییی که اینهمه دلبری می کنی کوچولوی خوشگلم هزارتا بوسسسسسسسسسسسس
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون دوست گلم، قربون این همه احساس پاک و زیبات. خدا نکنه امیدوارم همیشه سالم و سبز باشین. روی ماهتون رو می بوسم.
لاله
14 تیر 93 16:30
خوشحالم سفر به شما خوش گذشت. انشالله همیشه شاد باشین. وقتی ما هم کنار دریا رفتیم مهدی دلش می خواست با موجهای دریا بازی کنه. گریه می کرد که بزاریم بره و بازی کنه. شنهای روی ساحل رو هم دوست داشت حسابی خودش شنی کرد. ولی توی راه واقعا خسته کننده هست چون توی این سن بچه ها زود خسته میشن. ما که توی راه بودیم از غروب به بعدش مهدی مدام بهونه میاورد که باباش بغلش کنه. خیلی خسته شده بودم. ولی با اینحال دلم می خواد دوباره با ماشینمون بریم سفر
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون عزیزم، امیدوارم به زودی به یک سفر خوب و خاطره انگیز برید. آفرین به مهدی گلم که انقدر شجاعه. آروشا که به شن ها اصلاً دست نزد. موج هم که به سمتش میومد ازش فرار میکرد. آره واقعاً با اینکه میدونیم ممکنه چقدر برای خودمون و بچه ها سخت بشه، بازهم دلمون میخواد دوباره تجربه کنیم. من هم خیلی دوست دارم دوباره آروشا رو به دریا ببرم.
مهناز(مامان ال آی)
15 تیر 93 9:36
ایشالله که همیشه به گردش و تفریح لذت بردم از نوشته هاتون
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون خانومی. برای شما هم به همچنین.
مامی الی
16 تیر 93 0:23
عزیزم انشااله همیشه به سفر و خوشی. خوشگل خانم انشالله عروسیت برقصی. خیلی دلم میخواد عکسای قشنگتو ببینم. همیشه غذاهای خوبی که مامانی مهربون میده بخور نوش جونت نازدونه.
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون عزیزم. خیلی لطف دارین. آریا گلم رو هم ببوسین.
مریم
19 تیر 93 12:32
به به! همیشه به خوشی و مسافرت و دیدار دوستان منم دلم برای اون وقت های آوا تنگ شد که بوس می فرستاد اینطوری ببوسینش حسابی
✿مامان آروشا و آرشین✿
پاسخ
ممنون عزیزدلم. خیلی محبت دارین.